نسخه چاپی ارسال به دوستان


فیروزه جدید


  
بندبازی
مهرنوش قربانعلی  ۱۳۸۷/۰۲/۰۲
چند شعر

1 -
ظرفیتی موزیکال ندارند
شعرهایی که به دنیا آمده‌اند لال
می‌بخشید
«بانوی زیبای من!»
به درشتی چشم‌هایتان بیشتر می‌آمد
اسکاری که نصیب دست‌هایم شد
کف‌زدن‌های صحنه که تمام شود
تعظیمی بر صندلی تکیه می‌دهد

رگ‌هایی بندباز ندارم
صفحه‌هایی پشت سرم می‌گذارند و برمی‌دارم
می‌روم، خاک صحنه را می‌بوسم، می‌روم

مثل جنگ‌های صحرایی بی‌قاعده‌ام
کنار دستم هیچ تکنیکی نیست
از سرکشی‌ست که باران می‌آید
دیمی زمینی را آرزو نمی‌کند

باور کن! اشباع شده‌ام از بلندی دامنم
و تابوتی شیشه‌ای که با تکه‌سیبی در دهان در آن می‌خوابم
می‌روم، خاک صحنه را می‌بوسم، می‌روم

از زیرکی‌‌ام قدری در بانک می‌گذارم
حدس‌هایی را نمی‌زنم
تصمیم‌هایی را برای تعطیلی جا می‌گذارم
دفترم را گردگیری می‌کنم
همسرم را سر خط می‌نویسم.


2-

تعجبی نمی‌کنید
وقتی که ماه را گرفته و گاز می‌زند
در جایگاه شکار چرا می‌خوابد؟!

بر شاخه‌ای لم می‌دهد و پنجه‌اش تاب می‌خورد
پتویی جنگل را پوشیده است
افسانه‌ای خواب دیده، که از او تیزتر است؟

تصمیم دارم
به حال خود سکوها را رها کنم
تا هر که خواست بیاید و اول شود
لم می‌دهم
هلال ماه همان سر انگشتانم نیست؟
افسانه‌ای خواب می‌بیند که تیزتر...

ماه را ول می‌کنم
پلنگی جفت‌اش را به گردش می‌برد.

لینک مستقیم
     نظرات     
برای شعر دوم ۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
یاد یکی از نوشته هام افتادم! جسارت کردم براتون گذاشتم که بخونید: انگشت نمای کوهستان شده ام از دور صف کشیده اند و مرا به هم نشان می دهند. یکی شان می پرسد او چرا از ما دور افتاده؟! دیگری پاسخش داد کسی نمی داند چرا تنهاست؟! انگشت نمای کوه ها شده ام از دور یکی پرسید دیشب زلزله آمده؟! اما نه! پس این پست زمین زیر پا مانده که حتی تنی سبز هم برای گوسفندان نداشت چگونه به قامت ما رسیده است؟ دیگری گفت بلندتر! نمی بینی؟! جلوی خورشید را هم گرفته! انگشت نمای کوه ها شده ام از دور می گویند او را چه به قامت کوه؟! بیندیش بیندیشان این فروماندگان آنقدر پست اند که حتی یکدیگر را هم نمی بینند. شاید از همین است که عمری است چاله و چاه مانده اند! تنهایند بی کس اند. آنها که یکدیگر را نبینند به جایی نمی رسند. چرا زشت و زیبا نمی فهمند؟! یا خوب و بد؟ تا به هم بگویند. رفیق باشند و پی رشد هم؟ آن هم که دیدید... سکوت کوهستان را فرا گرفت. تا نکند که پی گفتنش کفری بگویند و بی قامت شوند. کوه ها ساکت بودند اما شنیدم کسی می گفت اسیر کفر آسمان شدی! کوچک! کفر، به آسمان نزدیک تر است تا خردک زمین! یادت نرود کوچک کفر نعمت پدر بهانه ی خاک نشینی تان شده است. کوچک آسمانی کفر گرفته زمین گیر شده فراموشکار خانه ات کجاست؟ صف کشیده اند از دور انگشت نمای کوه ها شده اند. www.mnikzad.blogfa.com


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام