نسخه چاپی ارسال به دوستان


فیروزه جدید


  
انگیزه آزادى محرومان به روایت ادبیات معاصر
فتح‌اله بی‌نیاز  ۱۳۸۶/۱۲/۲۹
نگاهى به رمان «ناپدیدشدگان» نوشته‌ی آریل دورفمان - ترجمه احمد گلشیرى

فتح الله بی نیازمعمولاً از این و آن مى‏شنوید که «آدم‏هاى ندار به آن‏چه دارند راضى‏اند، خدا را شکر مى‏گویند و در قید و بند چیز موهومى به نام آزادى نیستند.» این حرف توهین و استخفافى بیش نیست و در خور انسانى نیست که با ابتدایى‏ترین مفاهیم جامعه‏شناسى و روان‌شناسى آشنایى دارد. حرف کسانى است که مى‏خواهند انفعال خود را در مقابل همنوعان دردکشیده خود توجیه کنند. اتفاقاً مردمان محروم هم به آزادى مى‏اندیشند، اما نه به‏شکل روشن‌فکر و یا فرد متنعم. تمناى محرومان به آزادى نه از زبان خودشان که از زبان حافظ، مسعود سعد سلمان، نسیم شمال و... هدایت، احمد محمود و جلال آل‏احمد به گوش ما مى‏رسد. درباره مردمان فقیر، جنایت و مکافات داستایفسکى، بیشترِ نود داستان کوتاه فاکنر، خصوصاً داستان‏هایى چون واش، یا داستان‏هاى «زندگى من» و «موژیک‌ها» اثر چخوف چه مى‏توان گفت؟
  
مثال‏هایى که سر به فلک مى‏زنند، حالا نوبت را به نویسندگانى چون نادین گردیمر و ایزابل آلنده، ماریو بارگاس یوسا، و آریل دورفمان مى‏دهند که آن‏چه را دیگران در لایه فوقانى آثارشان مى‏آوردند، به‏طرزى استادانه در لایه دوم و سوم روایت‏هاى‏شان مى‏آورند؛ ضمن این‏که خود را از تنگناى چهارچوب‏هاى تاریخى خلاص مى‏کنند و خودشان نویسنده تاریخ مى‏شوند.
 
بارى، اگر مردم موقع برخورد به همسایه یا خویشاوند بپرسند: «تازگى‏ها کجا سیل یا زلزله آمده؟ یا این روزها چند نفر خودکشى کرده‏اند؟ یا این هفته خلافکارها چند خانواده را قتل‏عام کردند؟» سؤال‏هاى‏شان نشان‏دهنده‌ی این واقعیت است که از نظر اجتماعى از زمین و آسمان بدبختى مى‏بارد. از نظر فلسفى چنین پرسش‏هایى نشان‏دهنده‌ی گرایش مردم به نیهیلیسم یا دقیق‏تر بگوییم ترکیب خاصى از نیست‏انگارى و پوچ‏گرایى (نوع عملى و نه فلسفى) است. شایعه نیهیلیستى در یک جامعه نه‏تنها از عمق فاجعه‏هاى روزمره که از نومیدى و افسردگى مردم حکایت مى‏کند. طبعاً نویسندگان و شاعران از این امر خطیر نمى‏گذرند. آثار نویسندگان یونان باستان و تا حدى روم، نیز اشعار جان‏سوز مسعود سعد سلمان، خاقانى و عارف بزرگ‏مان عطار و ده‏ها شاعر دیگر بیانگر این ادعاست. در آلمان، کریستیان فریدریش هبل (1813-1863) در سال 1840 نمایش‌نامه‏اى نوشت به نام یودیت (Judith) که موضوع آن را از تورات گرفته بود. در این نمایش‌نامه مردم یادشان رفته بود سلام و علیک کنند و به جاى آن مى‏پرسیدند: «خبر تازه‏اى از ستمگرى هولوفرنس ندارى؟»
 
 هولوفرنس سردارى آشورى بود که شهر را اشغال کرده بود. در این نمایش‌نامه، زن‏ها بى‏کار نمى‏نشینند و بالاخره یکى‏شان به اسم «یودیت» به‏نوعى خود را به هولوفرنس نزدیک مى‏کند و او را مى‏کشد.
 
 داستان ناپدیدشدگان نیز که در هشت فصل و دوازده بخش نوشته شده است و ده بخش آن از منظر داناى کل و بخش‏هاى چهار و هشت از زبان یکى از شخصیت‏هاى داستان روایت مى‏شود، درباره پایمردى زن‏هاست؛ روایتى از اتحاد و مبارزه مردم در مقابل دیکتاتورى و ظلم - مردمى که از نظر طرفداران حکومت «شمار انگشت‏شمار مخالفان نظام» و «تروریست» خوانده مى‏شوند. در این داستان، جنبش مردمى به‏وسیله زنانى صورت مى‏گیرد که شوهران، پدران و پسران‏شان به‏دست نیروهاى دولت دستگیر و زندانى شده‏اند و هیچ خبرى از آن‌ها نیست. در مقابل این مردم، یک هنگ ارتش قرار دارد؛ مرکب از ستوانى خشک، مقرراتى و خشن، عده‏اى سرباز و گماشته‏اى که از اهالى روستاست، ولى در خدمت ارباب بود و از نظر مردم خائن محسوب مى‏شود. فرماندهى هنگ، به‏ عهده سروانى است که تازه از پایتخت اعزام شده است. مأموریت او در راستاى هدف دولت، آشتى ملى یعنى جلب حمایت و همدردى مردم است که آغاز یک دوره بازسازى اقتصادى و اجتماعى، از بین بردن تشنج و درگیرى است؛ که البته او در این امر موفق نمى‏شود.
 
 داستان، ظاهراً «بى‏زمان» است، اما مکان وقوع آن روستایى کوهستانى و دورافتاده به‏نام «لانگا» در کشور یونان است که تحت اشغال آلمان‏ها است. کوه‏هاى این روستا محل تجمع مبارزان و مخالفان دولت است که به‏وسیله ارتش سرکوب شده‏اند. روستا، داراى رودخانه‏اى است که هر از گاهى جسدى را با خود به ساحل مى‏آورد. از نظر دکتر دهکده، علت مرگ این اجساد ضربه‏هاى شدید، سوختگى، شکستگى، استخوان و داخل شدن آب در شش‏ها همراه با تحمل گرسنگىِ زیاد است. به‏عبارتى آن‌ها پیش از مردن، شکنجه شده، سپس در آب انداخته شده‏اند. صورت‏هاى آن‌ها چنان کوفته شده که به هیچ‏وجه قابل شناسایى نیستند. اما نظامیان، خصوصاً ستوان، اصرار دارند که علت مرگ را ضربه‏هاى ناشى از حرکت جسد در رودخانه بیان کنند. حتى ادعا مى‏کنند که این افراد شورشیانى بوده‏اند که به‏دست رفقاى خودشان و به‏خاطر اختلاف عقیده به رودخانه پرتاب شده‏اند؛ در عین حال نظامیان، خصوصاً ستوان مدام بر «فعالیت‏هاى جنایت‌کارانه‌ی شوهرها» تأکید مى‏کنند. پیش از آمدن سروان، جسدى در کنار رودخانه پیدا مى‏شود و ارتش جسد را در جایى نامعلوم دفن مى‏کند. پس از آن پیرزنى به‏نام «سوفیا آنخِلوس» ادعا مى‏کند که جسد از آنِ پدرش بوده است. به ملاقات سروان مى‏رود و از او مى‏خواهد که نبش قبر کنند و جسد پدرش را به او بدهند تا بتواند خودش با تشییع جنازه شایسته‏اى او را دفن کند. ولى ستوان ادعا مى‏کند که پدر، شوهر و پسران سوفیا سیاسى بوده‏اند و مدتى است که ناپدید شده‏اند و سوفیا به‏منظور تبدیل کردن خانواده‏اش به «افراد شهید»، مى‏خواهد تشییع جنازه راه بیندازد و حکومت را مقصر جلوه دهد. از این رو از سروان مى‏خواهد که خواسته او را نپذیرد. در نتیجه سروان از انجام خواسته پیرزن سرباز مى‏زند و مى‏گوید چه‏بسا که پدرش زنده باشد و به‏زودى به خانه بازگردد. در همین هنگام جسد دیگرى پیدا مى‏شود و سوفیا بدون این که جسد را ببیند، ادعا مى‏کند جسد از آنِ شوهرش است و درخواست تحویل و تدفین آن را مى‏کند. او به‏منظور تحقق خواسته‏اش با تمامى زن‏هاى خانواده‏اش و تنها مرد خانواده یعنى نوه‏اش، شبانه‌روز کنار جسد مى‏نشیند. سروان چون جسد را قابل شناسایى نمى‏داند، از تحویل آن خوددارى مى‏کند. او به‏منظور جلب همکارى کشیش دهکده و آرام کردن اوضاع، نزد او مى‏رود و از او مى‏خواهد «چون هویت جسد معلوم نیست از شرکت در مراسم تدفین امتناع کند.» کشیش با آن‌که به مشخص نبودن هویت جسد اذعان دارد، ولى قبول نمى‏کند؛ و با این ادعا که مردان این خانواده‏ها ناپدید شده‏اند و هیچ خبرى از آن‌ها نیست، عمل سوفیا را توجیه، از او حمایت مى‏کند و از سروان مى‏خواهد براى ایجاد آرامش در دهکده، زندانیان سیاسى را آزاد کند و مرده‏ها را به خانواده‏هاى‏شان باز گرداند. در نهایت سروان، او را از دستگیرى «آلکسیس» نوه‌ی پانزده ساله سوفیا مطلع مى‏کند و آزادى‏اش را مشروط به همکارى کشیش مبنى بر دفن شبانه و کاملاً خصوصى جسد اول (ظاهراً پدر سوفیا) و پراکنده شدن زن‏ها از اطراف رودخانه مى‏کند. سروان براى آن‌که سوفیا از تدفین جسد دوم چشم‏پوشى کند، به‏پیشنهاد ستوان و گماشته، با زن دیگرى که مورد اعتماد و اعتناى اهالى دهکده نیست، تبانى مى‏کند و از او مى‏خواهد ادعا کند جسد از آنِ شوهر اوست. خبر به‏گوش پیرزن و مردم ده مى‏رسد و به‏پیشنهاد آلکسیس هر سى و هفت خانواده دهکده ادعا مى‏کنند که جسد متعلق به یکى از بستگان آن‌ها مى‏باشد و به‏منظور تحویل گرفتن جسد دادخواست‏هایى تنظیم و به ارتش عرضه مى‏کنند. سروان این کار را یک توطئه مى‏داند. براى رسیدگى به مسأله یک قاضى از پایتخت مى‏آید و از درخواست‏کنندگان بازپرسى مى‏کند که البته راه به جایى نمى‏برد. سروان عملاً دنباله‏رو ستوان است و از او خط مى‏گیرد. یکى از بهترین شخصیت‏پردازى‏ها، هم در معنا و هم در ساختار، در مورد ستوان به‏کار گرفته شده است. او فاشیستى تمام‏عیار و توطئه‏گری بی‌رحم است که فقط در اندیشه به هدف رساندن مقاصد خود است. روش‏هاى او شبیه افراد امنیتى «چکا» و «ان.ک. و.د» استالین است که فقط دنبال سرنخى براى هدف «دوگانه‏شان» یعنى اثبات حقانیت خود و نابودى همنوعان‏شان بودند. از سوى دیگر، خبر در پایتخت ابتدا به‏عنوان موضوعى کمدى و بعد به‏صورت یک شایعه عنوان مى‏شود. دولت براى این که از سوءاستفاده احزاب و نشریه‏هاى مخالف جلوگیرى کند؛ زن خبرنگارى را براى مصاحبه با زنان دهکده به آن‌جا مى‏فرستد. سروان در برخورد با خبرنگار علت رفتار زن‏ها را عقب‏ماندگى ذهنى و عاطفى، حاشیه‏نشینى، دور بودن از تمدن، وحشیگرى و درنهایت جنونى گروهى بیان مى‏کند و مى‏گوید آن‌ها با این کارشان نقش خود را به‏عنوان مادر، همسر و خواهر در خانواده به لجن کشانده‏اند و وارد عرصه سیاست شده‏اند، که هیچ ربطى به آن‌ها ندارد. سروان جلسه مصاحبه را تبدیل به‏یک نمایش مى‏کند. او از قبل ترتیب آزادى مشروط یکى از پسران سوفیا و اعزام او را از پایتخت به روستا مى‏دهد و وى را به جلسه مصاحبه مى‏آورد. به این ترتیب مصاحبه با یک‏یک زن‏ها منتفى مى‏شود و سروان فقط از سوفیا مى‏خواهد که بنشیند تا خبرنگار با او مصاحبه کند، اما سوفیا پیشنهادش را رد مى‏کند و به‏منظور مطلع کردن عروسش از آمدن شوهرش، به‏خانه مى‏رود و شب با وجود آن که پسرش به خانه برگشته، دوباره به کنار رودخانه مى‏رود و در انتظار جسد دیگرى مى‏نشیند. ناباورى مردم از یک سو و مضکه‏بازى‏هایى که توان اجرایى‏اش را از قدرت مى‏گیرد، خیلى ساده در عین حال مؤثر در پدید آمدن چنین انتظارى به‏تصویر کشیده مى‏شود. تمهیدات داستانى در حداقل باقى مى‏مانند و بازى با زبان در حد صفر است، آن‌چه به فرایند داستان تداوم منطقى مى‏بخشد و به‏اصطلاح تعلیق و کشش بریا خواننده به‏وجود مى‏آورد، خود «قصه» است و روایتى از دل آن و روابط شخصیت‏هایش نوشته مى‏شود. نکته‏اى که غیابش در این رمان غیرقابل‏انکار است و در واقع یکى از نکات ضعف آن محسوب مى‏شود، درون‌کاوى مردم تحت ستم و تصویر روان‏شناختى آن‌ها است. خیلى ساده بگویم: در جامعه‏اى که ستم به شکل نیرویى بى‏احساس و غیرمنطقى روند عادى زندگى را به‏هم مى‏ریزد، مردم در همان حال که ممکن است در عالى‏ترین سطح دست به مبارزه بزنند، دست‌خوش بدترین و تباه‏کننده‏ترین عوامل هم مى‏شوند و از یأس، خودکشى، مهاجرت، احساس تنهایى، دعوا و مشاجره روى مسائل خیلى معمولى، خودتخریبى با اعتیاد، و میگسارى، نیست‏انگارى و تمایل به ویرانى مصون نمى‏نمانند. نگاهى عینى به زندگى روستائیان، شهروندان، قوم‏ها و ملت‏هایى که هم‌زمان با مبارزه با نیروهاى جّبار داخلى و خارجى دچار انحطاط (دست‏کم به صورت موقت) شده‏اند، افاده‏اى است در اثبات مدعایى که بهتر است با ذکر مثال از اعتبارش نکاهیم.
بنابراین، ضمن تأکید بر ارزش این رمان، نمى‏توان کم‏کارى نویسنده را در این مقوله نادیده گرفت.
 
به هر حال، «سرگئى» فرزند آزادشده سوفیا کارى به سیاست ندارد و اشتباهاً دستگیر و زندانى شده است. از این رو سوفیا احساس مى‏کند که پسرش اقرار کرده یا نوشته‏اى را امضا کرده است. او به‏خاطر این که سبب شادمانى سروان نشود، نه‏تنها با دیدن سرگئى ابراز احساساتى از خود نشان نمى‏دهد، بلکه مانند سایر زنان شرکت‏کننده در مصاحبه، که سراغ مردان‏شان را از سرگئى مى‏گیرند، نشانى از شوهر و پسر دیگرش نمى‏جوید. ادامه تحصن زن‏ها به رهبرى سوفیا در کنار رودخانه، سبب اعتراض مقامات دولتى و «فیلیپ کاستوریا» ارباب دهکده مى‏شود و با فرستادن پیغام توسط گماشته، سروان را تهدید مى‏کند و او را تحت فشار قرار مى‏دهد. ارباب پیغام مى‏دهد پیش از آنکه سرهنگ آلمانى که یک خارجى است براى سر و سامان دادن اوضاع بیاید، سروان غائله را ختم کند؛ در غیراین‏صورت خودش اقدام خواهد کرد؛ وحدتى که استثمارگران و ستمگران به‏شکل ناگفته و نامکتوب با هم دارند و نویسنده با دلالت‏هاى ضمنى به ما نشان مى‏دهد. ارباب و ستوان تنها راه چاره را برخورد مسلحانه مى‏دانند، اما سروان جنگ واقعى را نبرد با زن‏ها، دختران جوان و پسربچه‏ها نمى‏داند و سعى مى‏کند از طریق مذاکره و تهدید سوفیا اوضاع را آرام کند. به همین دلیل دوباره آلکسیس را دستگیر مى‏کند و به سوفیا مى‏گوید اگر زنان ده را به خانه‏هاى‏شان بازگرداند، فردا نوه‏اش را آزاد مى‏کند، وگرنه او را به پایتخت خواهد فرستاد. نویسنده به وحدت مردم کیفیت استعلایى مى‏بخشد و در ادامه سوفیا مى‏گوید نمى‏تواند تصمیم آن‌ها را تغییر دهد. او با برانگیختن احساسات خانوادگى سروان، خواهان چند ساعت ملاقات خصوصى با نوه‏اش مى‏شود. سوفیا از نوه‏اش که ظاهراً در مورد کارهاى مادربزرگش مردد است، مى‏خواهد تا آن‌جا که مى‏تواند کم حرف بزند و به او مى‏فهماند مقابله با ارتش به‏خاطر دستگیرى مردها و خواستن مرده‏هاى‏شان درواقع قدرت آن‌ها را نمایان مى‏کند و کار درستى بوده است. همچنین به او اطمینان مى‏دهد که زنده باز خواهد گشت و رفتنش به پایتخت موقعیتى پیش مى‏آورد که بتواند سراغ پدر و پدربزرگش را بگیرد. تقابل‏ها در عرصه شخصیت، رخداد، گفتگوها دینامیسم خوبى به داستان بخشیده است.... به هر حال سرانجام سوفیا به سروان مى‏گوید اگر مى‏خواهد زن‏ها را کنار رودخانه نبیند، بهتر است مرده‏هاى‏شان را به آن‌ها باز گردانند و آدم‏کش‏ها را مجازات کنند. سروان از شنیدن این حرف بسیار خشمگین مى‏شود. صبح روز بعد آلکسیس با یک کامیون به پایتخت فرستاده مى‏شود و ستوان همراه با سربازان مسلح به‏سوى زنان کنار رودخانه مى‏رود. آن‌ها درحالى‏که با جسد سومى که تازه از رودخانه پیدا شده، مواجه مى‏شوند به زن‏ها حمله مى‏کنند.
 
آریل دورفمانچیزى که به این اثر اعتبار مى‏بخشد، ناتوانى و ضعف تاریخى «منطق و احساس بشرى» در مقابله با چیزى است که آن هم بشرى است ولى مطلقاً به جبهه «شر» تعلق دارد: «قدرت و خشونت ناشى از آن.» دورفمان این موضوع فارغِ از زمان و مکان را بدون حاشیه‏روى‏هاى معمول و با اجتناب از «حادثه‏سازى» کاذب که این روزها تحت تأثیر سینما در ادبیات داستانى باب شده است و متأسفانه نویسندگان بااستعدادِ جوان ما، بدون ارزیابى‏هاى زیباشناختى رویکردى افراطى به آن نشان مى‏دهند، خیلى راحت و زنده در قالبِ رابطه فردیت‏هاى نظامى و روستایى تصویر مى‏کند. لازم نیست حکومت حتماً فاشیستى باشد تا نویسنده‏اى مثل اینیاتسیو سیلونه «تحمل‏ناپذیرى ضعیف‏ترین صدا را از جانب نگهبانان قدرت» بازنمایى کند. نکته ظریف - پنهان یا آشکار- در مناسبات عینى سرکوب‏کننده و سرکوب‏شونده این است که امثال ستوان و سروان، اساساً مکانیکى عمل مى‏کنند و از مصداق واژه معروف «مهره» فراتر نمى‏روند. آن‌ها قرار نیست با هیچ استدلال و احساسى متقاعد شوند، باید حتى در برابر «دست‏هاى خالى» از آن‏چه که هست، پاسدارى کنند. بنابراین فریادشان قطع نمى‏شود: «وقتش رسیده که نظم را برقرار کنیم.»
دورفمان در نشان دادن این «قطعیت تاریخى» یعنى نیاز جباریت به قهر و قربانى، تردیدى به خود راه نمى‏دهد و با شجاعت هنرمندانه‏اى - به‏دور از سیاسى‏نویسى- نسبیت‏انگارى رابطه «نوع‌دوستى و اقتدار» را رد مى‏کند. ترجمه احمد گلشیرى طبق معمول استادانه و تحسین‏انگیز است.


لینک مستقیم
     نظرات     
http://www.alhekmat.blogfa.com/ ۱۷ فروردین ۱۳۸۷
سال نوتون مبارک


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام