نسخه چاپی ارسال به دوستان


فیروزه جدید


  
سایه همیشه نورانی آزادى
فتح‌اله بی‌نیاز  ۱۳۸۶/۱۲/۱۹
نگاهى به رمان «ارتش سایه‏ها» نوشته ژوزف کسل ترجمه قاسم صنعوى

پرونده جنگساختار داستان «ارتش سایه‏ها» اپیزودیک است و همه اپیزودها از دیدگاه داناى کل نامحدود روایت مى‏شوند. محور معنایى همه آن‌ها نیز مبارزه مردم فرانسه علیه اشغالگران آلمانى است. شیوه کار نویسنده، که خود نیز مدعى چیزى غیر از آن نیست، «تجربه‏گرایى» و «حس‏نویسى» و رجحان وجه تاریخى- واقعى رخدادها بر وجه تخیلى روایت است. با این حال «متن» ارزش‏هایى دارد که گاه در حد آثار برساخته با «تخیل ناب ثانویه» برابرى مى‏کند. البته آسیب‏هاى جنگ، نوستالژى همسنگران از دست‏رفته و هموطنان نیک و بى‏ادعایى که خیلى ساده در راه آزادى میهن جان باختند، در کیفیت و کمیت تأثیر دخالت دارند و اثرى تجربى را تا حد «خاطره مکتوب پایدار» ارتقا مى‏دهند.
 
    در بخش فرار: «فیلیپ ژربیه» مهندسِ عضو نهضت مقاومت بدون هیچ مدرکى دستگیر مى‏شود و زندانى مى‏شود. زندانى‏هاى بازداشتگاه قاچاقچیان، مظنونان سیاسى، یهودیان و حتى عده‏اى بى‏گناه‏اند که پیش از تشکیل نهضت زندانى شده‏اند و از وجود آن بى‏خبرند. مسؤولان زندان جیره غذایى‏شان را مى‏دزدند، در نتیجه بیشتر زندانى‏ها دچار سوءتغذیه و بیمارى‏اند.
 
    یکى از زندانى‏ها، کمونیست جوانى است به‏نام «روژه لوگرل» که بیمارى ریوى دارد و در اتاق برق زندان کار مى‏کند. فیلیپ از نهضت مقاومت، زندگى مبارزان و انتشار روزنامه‏هاى مخفى صحبت مى‏کند. از نظر او آلمانى‏هاى اشغال‏گر افرادى‏اند که «از آزادى اندیشه هراس دارند. هدف واقعى‏شان چیزى جز جنگ، مرگ انسان متفکر، مرگ انسان آزاد، نیست.» (ص 37) و مارشال پتن را یک سازشکار مى‏نامد. مى‏گوید هدف نهضت اخراج آلمانى‏ها و سرنگونى مارشال پتن است. مبارزان نهضت را مردم عادى مى‏داند که عقاید متفاوتى دارند و به‏خاطر آزادى فرانسه تن به دورى از خانواده و آوارگى داده‏اند: «هیچ‏چیز به‏جز جان آزادشان، آنان را ناگزیر نمى‏کرد وارد مبارزه شوند.» (ص 45) امید به زندگى و مبارزه، روژه را وامى‏دارد که اندیشه‏هاى پنهانش را درباره فرار با فیلیپ در میان بگذارد. فیلیپ که منتظر چنین پیشنهادى است خبر مى‏دهد که با دوستانش در خارج از زندان تماس گرفته است. اما روزى که قرار است شب‏هنگام فرار کنند، روژه مى‏گوید فرار نمى‏کند زیرا دکتر زندان به او گفته که یکى از ریه‏هایش را از دست داده است و چیزى به پایان عمرش نمانده است. فیلیپ فرار مى‏کند.
 
    محور این پاره‏ساختار یا اپیزود دو امر کاملاً متضاد است: اشتیاق براى آزادى که از لحظه دستگیرى به دغدغه اصلى فیلیپ تبدیل شده بود. این موضوع حتى چند روزى روژه را به لحاظ روحى به کلى دگرگون مى‏کند، دوست دارد در کسب آزادى کشورش سهمى داشته باشد. اما وقتى مى‏فهمد چیزى به‏پایان عمرش نمانده است، نومیدى و تسلیم به سرنوشت بر وجودش غلبه مى‏کند. البته به‏رغم این نومیدى، در فرار به فلیپ کمک مى‏کند.
 
    در بخش اعدام: فیلیپ پس از فرار از زندان مأموریتى براى اعدام یک خائن مى‏گیرد. همراه با دوستانش «فلیکس» و لوییزان مرد خائن را که «دونا» نام دارد، دستگیر مى‏کنند. دونا از طریق معشوقه‏اش «فرانسواز» به فعالیت در نهضت کشانده شده است و در واقع فقط به‏خاطر عشق به او به نهضت پیوسته است. ابتدا فرانسواز و پس از مدتى دونا بازداشت مى‏شوند و نهضت پى به خیانت او مى‏برد. ماشین حامل دونا وسط راه خراب مى‏شود، درنتیجه فلیکس و فیلیپ او را پیاده به عمارتى مى‏برند که قرار است حکم در آن‌جا اجرا شود. وقتى به آن‌جا مى‏رسند «لوماسک» یکى دیگر از دوستان‏شان اطلاع مى‏دهد که ساختمان مجاور مسکونى شده است و امکان ندارد بتوانند دونا را با اسلحه بکشند. فلیکس به‏دنبال کارد به آشپزخانه مى‏رود و چون کارد پیدا نمى‏کند، به‏پیشنهاد فیلیپ تصمیم مى‏گیرند او را خفه کنند. دونا تمام مدت ساکت است و مدام صحنه‏هاى عشق‏ورزى و عشقبازى با فرانسواز را در نظر مجسم مى‏کند. فلیکس او را روى صندلى مى‏نشاند. فیلیپ بازوها و لوماسک پاهایش را مى‏گیرد و فلیکس به کمک یک دستمال او را خفه مى‏کند. هرسه از این که مجبور شده‏اند به این طریق دونا را بکشند، خیلى ناراحت مى‏شوند.
 
    کانون مرکزى این بخش، لطمه دیدن عواطف مبارزانى است که باید به‏خاطر مصالح ملى، همکار و دوست‏شان را بکشند؛ آن‏هم به‏شکلى که «دست» همه به صورت نمادین در این قتل «آلوده» شود. بار عاطفى زمان قتل چنان است که حتى خواننده نه‏چندان رقیق‏القلب به گریه مى‏افتد. اما واقعاً چه باید کرد؟ وقتى پاى مصالح شمار کثیرى از همنوعان در میان است، مى‏توان گذشت به خرج داد؟ مثلاً رستم، سهراب را نکشد و تاراس بولبا پسرش را و...؟ به‏عبارت دقیق‏تر مبارزه در راه «حق» گاهى حق را به‏مثابه علقه عاطفى نفى مى‏کند. این‏که فلاسفه، جامعه‏شناسان و روان‏شناسان مى‏گویند «جنگ و حکومت‏هاى خودکامه بیش از هر عاملى انسان‏ها را دچار تضاد درونى مى‏کند»، به‏خوبى در این اپیزود بازنمایى مى‏شود.
 
    در بخش سفر دریایى به جبل‏الطارق: فلیکس دوست دوران سربازى‏اش «فرانسوا» را مى‏بیند. او جوانى زیبا، قوى و ساده است. فلیکس او را دعوت به همکارى با نهضت مى‏کند. فرانسوا مى‏پذیرد و با تهور، تحمل و مهارت، شایستگى‏اش را در کارهایى مثل حمل بى‏سیم، پنهان کردن اسلحه، پناه دادن و نجات زندانیان فرارى و خلبان‏هاى انگلیسى نشان مى‏دهد. پس از یک مأموریت به دیدن برادرش مى‏رود که او را «لوک قدیس» مى‏نامند. لقب قدیس به‏دلیل اخلاق آرام و نیک‏خواهى از طرف دوستانش داده شده است. لوک از ورقه عبور او سؤال مى‏کند. فرانسوا خوشحال مى‏شود که برادرش کمى اطلاعات دارد و خود را در تابلوهایش غرق نکرده است. صحبت مى‏کنند و شام مى‏خورند و فرانسوا همان‏شب به پاریس برمى‏گردد.
 
    فیلیپ و فلیکس که بعد از مرگ دونا نمى‏توانند به‏راحتى به‏هم نگاه کنند، یکدیگر را ملاقات مى‏کنند. فیلیپ از فلیکس مى‏خواهد جاى امنى براى پناه دادن هشت زندانى فرارى و خلبان انگلیسى پیدا کند. فلیکس مأموریت را به فرانسوا واگذار مى‏کند. او با زن مزرعه‏دارى به‏نام «اوگوستین ویه‏لاو» صحبت مى‏کند و او با روى باز فرارى‏ها را مى‏پذیرد و ذخیره آذوقه زمستانى‏اش را طى یک هفته براى‏شان مصرف مى‏کند و در جواب تشکر مى‏گوید اگر شما نبودید معلوم نبود چه بلایى به سر ما مى‏آمد. شوهر اوگوستین چلاق است و نتوانسته در جنگ شرکت کند، لذا پناه دادن به فرارى‏ها را شرکت در جنگ مى‏داند. اوگوستین دوست دارد باز پذیراى فرارى‏هاى جدید باشد. فرانسوا تعجب نمى‏کند زیرا «مردم هربار که برحسب تصادف خدمتى به نهضت مقاومت مى‏کردند، خود را خوشبخت مى‏یافتند و مى‏خواستند باز هم به این کارها ادامه دهند» (ص 111) فرانسوا بى‏سیمى بزاى تماس با لندن در مزرعه‏شان کار مى‏گذارد و آن‌ها با این که مى‏دانند مجازات این کار اعدام است آن را مى‏پذیرند. روز آخر فیلیپ مى‏خواهد به اوگوستین پول بدهد، ولى او رد مى‏کند و حتى تقاضاى اسلحه مى‏کند. فیلیپ مأموریت جدید فرانسوا را انتقال رئیس بزرگ به یک زیردریایى انگلیسى تعیین مى‏کند. به‏منظور حفظ امنیت رئیس نباید او را همراه پناهندگان فرستاد. قرار مى‏شود فرانسوا پس از مشاهده علامت فیلیپ کنار ساحل، قایقى را براى رئیس آماده کند. شب فرانسوا پس از مشاهده علامت، فلیکس را مى‏بیند که همراه «رئیس» کنار قایق مى‏آید. رئیس بزرگ آن‏چنان با ناشى‏گرى سوار قایق مى‏شود که فرانسوا فکر مى‏کند رئیس هرگز تعلیم ندیده است. فرانسوا شروع به پارو زدن مى‏کند و وقتى به زیردریایى انگلیسى نزدیک مى‏شوند، نور چراغ دستى عرشه، قایق را روشن مى‏کند. رئیس در حال برخاستن از قایق، ناگهان فرانسوا را به اسم ژان‏کوچولو صدا مى‏زند و فرانسوا با تعجب مى‏بیند که رئیس بزرگ کسى جز برادرش لوک قدیس نیست. او را سوار بر زیردریایى مى‏کند و پس از دور شدنش به‏فکر فرو مى‏رود و به خنده مى‏افتد.
 
    مضمون اصلى این قسمت اعتقاد عامه مردم به آزاد زیستن و تن ندادن به خفت سلطه بیگانه است. در پاره‏اى موقعیت‏ها مردم عادى و بى‏ادعا همان‏قدر در این راه ثابت‏قدم هستند که روشنفکر معتقد به ایدئولوژى دفاع از یک طبقه یا یک میهن‏پرست افراطى. به‏اعتبار روانشناختى اجتماعى اگر «مردم کشور را مال خودشان بدانند، حتى اگر از حکومت‏گران هم ناراضى باشند، وظیفه خود مى‏دانند که در مقابل اشغالگر مقاومت کنند.» بى‏دلیل نبود که استالین بعد از آن همه جنایت، و ناانسان دانستن غیرحزبى‏ها، با وقوع جنگى که خودش از پایه‏گذارنش بود، آن را «جنگ میهنى» اعلام کرد، درحالى‏که پیش از آن علاقه به میهن و تاریخ آن- نه حزب و طبقه خاص - شوونیسم تلقى مى‏شد و حتى صدها نفر به همین اتهام اعدام شدند. نکته دیگر این اپیزود، این است که به اتکاء بعضى جنبه‏هاى ظاهرى مثل راحت‏طلبى یا شیک‏پوشى نمى‏توان در مورد عقاید، هدف‏هایش‏قضاوت کرد. چه بسا یک انسان ولگرد، در مبارزه براى آزادى کشورش از دیگران کمتر نباشد.
 
    از اپیزودهاى اینها خارق‏العاده‏اند و یادداشت‏هاى فیلیپ ژربیه مى‏گذریم و به بخش‏هاى شب‏زنده‏دارى در دوران هیتلر و میدان تیر مى‏پردازیم. فیلیپ و شش نفر دیگر در یک سلول‏اند. همه به مرگ محکوم شده‏اند. پسر 18 ساله‏اى مى‏گوید این، بار دوم است که باید تیرباران شود. بار اول در حال پنهان کردن مسلسل‏هاى انگلیسى دستگیر شده است. دیگران اعدام مى‏شوند اما او که فقط 15 سال دارد، به آلمان فرستاده مى‏شود. آنجا شاهد شکنجه و اعدام عده‏اى از زندانیان مى‏شود. و آلمانى‏ها براى تخریب روحیه زندانیان، اجساد را به‏وسیله آن‌ها در گورهاى دسته‏جمعى مى‏اندازند و روى‏شان آهک زنده مى‏ریزند. پیرمردى که میخانه‏چى بود، مى‏گوید اتفاقى به آنجا آمده است. سربازان آلمانى به‏دلیل ممنوعیت نوشیدن مشروب، تک‏تک نزد او مى‏روند. یک‏بار یکى از آن‌ها از در سردابه میخانه به پایین سقوط مى‏کند و مى‏میرد. میخانه‏چى براى این که مشکلى پیش نیاید او را در سردابه دفن مى‏کند و از آن به بعد به‏عمد درِ سردابه را باز مى‏گذارد و بعد از مست شدن آلمانى‏ها، آن‌ها را به درون سردابه مى‏اندازد و مى‏کشد. 19 نفر به این شکل سر به نیست مى‏کند. پس از پیدا کردن اجساد دستگیرش مى‏کنند. زندانى بعدى پسر بیست‏ساله‏اى که از بسیج ارتش آلمان فرار کرده است. زندانى چهارم مردى است که به فراریان انگلیسى و یهودى پناه داده است. زندانى پنجم یک خاخام است که مجبور به شناسایى هم‏کیشانش شده است ولى عده‏اى از آن‌ها را معرفى نکرده است و به همین دلیل محکوم شده است. زندانى ششم یک کمونیست و درعین حال کسى است که قبلاً فرار کرده است. بعد از آن‌ها نوبت فیلیپ مى‏رسد، ولى فیلیپ دوست ندارد حرف بزند. زندانیان را در حال دویدن تیرباران مى‏کنند و این کار تمرینى براى تیراندازى است. فیلیپ حاضر نیست بدود. زندانیان دیگر نیز از او پیروى مى‏کنند. محکومان را به‏سوى میدان تیر مى‏برند. افسر اس.اس  آن‌ها را پشت به مسلسل‏ها و رو به تپه قرار مى‏دهد و دستور مى‏دهد که بدوند و مى‏گوید اگر کسى به پشت تپه برسد دفعه بعد با محکومان دیگر اعدام خواهد شد. تیراندازى مسلسل‏ها شروع مى‏شود و مهى از دود پدید مى‏آید. فیلیپ که هرگز به مرگ فکر نکرده بود، از مه استفاده مى‏کند. پایش تیر خورده است، ولى با سرعت خود را به پشت تپه مى‏رساند به بالاى دیوار مى‏رود و از طنابى که از آن آویزان شده است به پشت آن مى‏پرد. ماشین لوییزان را که ماتیلد و فرانسوا نیز در آن هستند مى‏بیند و سوار مى‏شود. در ماشین فکر مى‏کند اگر نمى‏دوید نمى‏توانست خود را نجات دهد. بعد با یادآورى افسر اس.اس که با تحقیر به او نگاه کرده بود، دچار خشم مى‏شود و ناگهان مى‏گوید از زنده ماندن خود بیزار است. ماتیلد با شنیدن این حرف دست او را در دست‏هایش مى‏گیرد و...
 
    محورهاى اساسى این اپیزود، از یک‏سو پیدایش ابتکار مبارزه توسط خودِ توده مردم است، و از سوى دیگر ترس از مرگ وقتى در چند قدمى آن قرار مى‏گیریم. فیلیپ موقعى که به‏طرف میدان اعدام رانده مى‏شود، به لوک قدیس فکر مى‏کند، ولى به این نتیجه مى‏رسد که زندگى را بیش از او دوست دارد. اما محور سوم زمانى براى ما عیان مى‏شود که به خشم ناشى از تحقیر یک بیگانه پى مى‏بریم. فیلیپ از مرگ نجات پیدا کرده است، ولى از خفتى که افسر نازى در حقش روا داشته بود، به‏شدت ناراحت است، اما خشم او کمى دیرتر به اندوه مى‏گراید، زیرا یاد آن‌هایى مى‏افتد که تا چند دقیقه پیش کنارشان بود و حالا مرده‏اند. شرمنده مى‏شود ولى چه مى‏تواند بکند؟
 
    حرف آخر: اگر این کتاب را بخوانید یا فیلمى را که کارگردان صاحب‏نام فرانسوى ژان پیر ملویل از روى آن ساخته است، ببیند، بى‏گمان یاد نکاتى مى‏افتید که مردم کشور خود ما طى هشت سال مقاومت از خود نشان دادند. در این کتاب ممکن است همکار و همسایه‏تان را ببینید، زیرا ژوزف کسل به‏تقریب تمام شخصیت‏هاى اثرش را از واقعیت گرفته است، و گرچه در بعضى موارد به اغراق‏هایى رو آورده است که معمولاً در سینما به کار مى‏رود، اما از یکى از ارکان داستان‏نویسى یعنى تخیل ناب فاصله مى‏گیرد- بهتر است بگویم خیال‏پردازى مى‏کند. در خودِ واقعه‏ها هم اغراق شده است و تخیلى در آن‌ها نیست، اما اگر این تعریف را بپذیریم که »داستان یعنى کنش‏ها و تفکر و گفتار چند شخصیت دروغین حول رخدادهاى واقعى« در آن‏صورت بارِ دروغین بودن شخصیت‏هاى این داستان کم، و جنبه اغراق‏گویى‏شان زیاد مى‏شود، به‏همان شکل که خصلت واقعى بودن رخدادها بحث باورپذیرى را پیش مى‏کشد. (منظورم واقع‏نمایى نیست.) با تمام این احوال که از حوصله فضاى موجود نقد خارج است، نویسنده موفق شده است روحیه آزادگى را- که نگارنده هم مثل بسیارى از همنوعانش، آن‏را به‏قول خودمانى »فطرى« مى‏داند - به‏خوبى بَرسازد. درست به‏دلیل همین درونمایه است که مردم، اعم از پولدار و فقیر یا اندیشمند و عامى(جدا از چند استثناء) وقتى در مقابل دشمن مشترک قرار مى‏گیرند، به‏همبستگى خاصى مى‏رسند. تفاوت‏ها، اختلاف عقیده‏ها و حتى منافع شخصى به‏طور موقت به امورى جزیى و پیش‏پاافتاده تبدیل مى‏شوند. دشمن مشترک و اشغالگر که «فردیت»ها را به‏مثابه «نماینده» ملت تحقیر مى‏کند، همین «فردیت‏ها» را تبدیل به یار و یاور یکدیگر مى‏کند تا علیه اعمال غیرانسانى نیروى سرکوبگر بجنگند. موضوع دیگرى که نویسنده براى خواننده بازنمایى مى‏کند، تقابل غریزه مادرى و حس آزادى‏خواهى در ماتیلد است. او به‏راحتى از خانواده‏اش مى‏گذرد تا وقت و نیرویش را صرف مبارزه با آلمانى‏ها کند، ولى غریزه مادرى‏اش اجازه نمى‏دهد که دخترش را به‏خاطر هدف قربانى کند. امرى که براى هر مادرى کاملاً طبیعى است. در اپیزود دختر ماتیلد، ماتیلد دستگیر مى‏شود. به او مى‏گویند اگر همدستانش را معرفى نکند، دخترش را به یک نجیب‏خانه در لهستان خواهند فرستاد. فیلیپ معتقد است که ماتیلد باید دخترش را قربانى آزادى ملت کند، ولى لوک قدیس مى‏گوید «حقیقت این است که من انسان‏ها را دوست دارم، فقط همین و دلیل شرکتم در تمام ماجراهایى که داشته‏ایم، فقط ضدیت با بخش غیرانسانى موجود در نهاد برخى از ما افراد بشر است.» (ص 260) به عقیده شما- در موضع پدر یا مادر یا خواهر و برادر- ماتیلد چه کند؟
 
    ترجمه تحسین‏انگیز قاسم صنعوى، برگ جدیدى است در کارنامه درخشان سه دهه ترجمه و خدمات فرهنگى او.

لینک مستقیم
     نظرات     

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام