نسخه چاپی ارسال به دوستان


فیروزه جدید


  
بازنمایى تقابل سازمایه‏هاى (Elements) فرهنگى در رمان
فتح‌اله بی‌نیاز  ۱۳۸۶/۱۱/۳۰
نگاهى به رمان «مردى که حرف مى‏زند» نوشته ماریو بارگاس یوسا

فتح الله بی نیازروایت شیوه‌ی نگرش اولیه‌ی بشر نسبت به طبیعت، خدا و خود است. در این رمان، تقابل نگرش مذاهب توحیدى، تفکرات علمى و پیشرفت‏هاى صنعتى دنیاى مدرن باز نمایی می¬شود. در رمان (The story teller) که با عنوان «مردى که حرف مى‏زند» ترجمه شده است، تلاش جامعه مدرن براى تغییر جوامع بدوى نیز جاى خاص خود را دارد. این تلاش در واقع گرایش جامعه سرمایه‏دارى به یکسان‌سازى انسان‏هاست؛ امرى به‏ ظاهر پیچیده که حاصلش از خود بیگانگى و بى‏هویتى است.
راوى‏هاى داستان دو مردند. یکى از آن‌ها تمایلات عقلانى، مارکسیستى و مدرن دارد و دیگرى داراى تفکرات سنتى است. با وجود این اختلاف عقیده، مرد مارکسیست به مرد سنت‏گرا یعنى «شائول زوراتاس» علاقه بسیارى دارد. پدر شائول مردى است که از مذهب اولیه خود به دین یهود گرویده است. او عاشق زنى مسیحى مى‏شود. مادر شائول ظاهراً به دین یهود مى‏گرود، ولى جامعه یهودى هیچ‏گاه زن را به ‏عنوان یک یهودى نمى‏پذیرد. قدرت سُنت با همین اشاره‏ها، ایماها و نشانه‏هاى اولیه نویسنده به خواننده منتقل مى‏شود. شائول کودک است که مادرش مى‏میرد. پدر مایل نیست پسرش مذهبى غیر از مذهب دهکده انتخاب کند و براى او مهم است که شائول مقام اجتماعى بالایى کسب کند، به‏ همین دلیل امیدوار است شائول با ادامه تحصیل در رشته حقوق، وکیلى مشهور شود. به ‏عبارتى پدر پایى در سُنت دارد و پایى در وسعت گرایش‏هاى مدرنیستى.


شائول به ‏دلیل ماه‏گرفتگى بزرگى که سمت راست صورتش را پوشانده است، چهره‏اى زشت و در عین حال جذاب دارد. معمولاً مردم با مشاهده‌ی صورت او، چهره درهم مى‏کشند، بعضى با گستاخى دشنام مى‏دهند و او را غول مى‏نامند و بعضى خیره به او مى‏نگرند. شائول در برابر این رفتارها، بسیار صبور و آرام است و هیچ‏گاه خشمگین و عصبى نمى‏شود. به ‏عبارتى خواننده متوجه مى‏شود شائول در مقابل رفتار برخاسته از سُنت و الگوهاى تثبیت‏شده مردم، بدون هیچ ادعایى، از خود تعامل و رفتار تکثرگراى مدرنیستى نشان مى‏دهد. گذراندن تعطیلات نزد اقوام مادر، موجب تحول فکرى او مى‏شود. پس از بازگشت شروع به مطالعه مردم‏شناسى مى‏کند. تداوم مطالعات سبب تغییر رشته دانشگاهى او از حقوق به مردم‏شناسى مى‏شود. به ‏عبارتى در این شخصیت، وجه فرهنگى مدرنیسم بر جنبه اقتصادى آن غلبه پیدا مى‏کند. علاقه به مردم‏شناسى، او را با قبیله‏اى بدوى به‏نام «ماچیگنگا» آشنا مى‏کند. تعطیلاتش را با آن‌ها مى‏گذراند و موفق مى‏شود رساله‏اى بنویسد و فارغ‏التحصیل شود. دانشگاه بورسیه یکى از کشورهاى اروپایى را براى ادامه تحصیل به او پیشنهاد مى‏کند ولى او به بهانه نگه‏دارى از پدر، آن را رد مى‏کند. شائول با دوست دانشکده‏اش که راوى دیگر داستان است گاهى درباره آداب و رسوم آن قبیله بدوى حرف مى‏زند. او نگران نابودى جنگل یعنى محل سکونت قبیله است. دوستش که نشانه‏هاى تأثیر عقاید آن‌ها را در رفتار شائول می‌بیند، او را به ‏عنوان یک بومى‏گراى متعصب نگاه مى‏کند. شائول با متمدن کردن قبایل به‏ شدت مخالف است و آن ‏را معادل بیگارى، استثمار، تبدیل شدن آن‌ها به اشباحى نیمه‏ متمدن و در نهایت محو قبیله‏ها مى‏داند. این مخالفت شائول، شبیه نگاه بخشى از اگزیستانسیالیست‏ها و نئومارکسیست‏ها به جوامع پیشرفته صنعتى است؛ جوامعى که براى گروه‏هاى بدوى نه تمدن، بلکه فقر، نابسامانى و از همه بدتر بى‏هویتى و بیگانگى از خود به ارمغان مى‏آورند. آن‏ چه براى آن‌ها مهم است، نه بافرهنگ کردن بومى‏ها بلکه باسواد کردن و در عین حال جاهل نگه‏ داشتن آن‌هاست، زیرا با چنین امکانى مى‏توانند با تبلیغ ابتذال‏گرایى، نیرنگ‏هاى روانى و اجتماعى و با استفاده از ناآگاهى آن‌ها نسبت به بازارهاى بورژوازى، از نیروى کار و منابع طبیعى متعلق به آن‌ها سوءاستفاده مى‏کنند. البته از نظرِ دوست شائول گرایش او به آن قبیله بدوى، ناشى از زشتى صورت و یهودى بودن او است؛ دو امرى که مى‏تواند سبب حاشیه‏نشین شدن انسان شود و او را به ‏سوى گروه‏هاى حاشیه‏اى سوق دهد. به هر حال اشتغالات تحصیلى و شغلى آن‌ها مانع مى‏شود که بیشتر درباره این مسائل بحث کنند. دوستِ شائول به‏ طور اتفاقى موفق مى‏شود همراه با انستیتوى زبان‏شناسان دانشگاه که درباره آداب و رسوم، زبان و مذهب قبایل ماچیگنگا تحقیق مى‏کند، به ناحیه آمازونى برود. دلیل رفتن او به این مسافرت علاقه زیاد به شائول و حرف‏هایى است که از او درباره آن قبیله شنیده است. در تمام طول سفر به شائول فکر مى‏کند. از آن‏جا که منطقه سفر طبیعتى دست‏نخورده است و یادآور دوران ماقبل تاریخ است، دچار حالت مکاشفه مى‏شود و در این حالت بسیارى از اختلاف‏ نظرهاى خود را با شائول توجیه مى‏کند. مشاهده تضاد آشکار منافع سرمایه‏داران با منافع افراد قبیله و استثمار آن‌ها به‏ وسیله سفیدپوستان، غیرممکن بودن هم‌زیستى آن‌ها را با یکدیگر نشان مى‏دهد؛ یعنى همان چیزى که شائول به آن اعتقاد داشت. دقیق‏تر بگوییم: یوسا عقیده مارکس (و انگلس) را به لحاظ اقتصادى و نظرگاه جامعه‏شناختى ماکس وبر و نگرش کلود لوى استروس را در جزئى‏نگرى مردم‏شناختى در روابط فردیت‏ها تصویر مى‏کند: همزیستى دو تراز کاملاً متفاوت اقتصادى- اجتماعى - فرهنگى معادل سلطه غیرارادى کشور یا گروه پیشرفته‏تر است. بى‏دلیل نیست که مناسبات مورد بحث به‏ نحوى مّقدر و جبرگرایانه منجر به سلطه سفیدپوست‏ها مى‏شود. او اکنون مانند شائول فکر مى‏کند: بهتر این است که به ‏جاى همزیستى، حق حاکمیت آن‌ها بر مکان سکونت‏شان به رسمیت شناخته شود. او به ‏رغم دیدگاه سوسیالیستى‏اش همزیستى میان «پرو» متجدد و پرو بدوى را غیرممکن و نامطلوب مى‏داند و از این جهت افکار خود را مانند افکار شائول غیرواقعى و رمانتیک مى‏پندارد. از طریق آشنایى با زوجى زبان‏شناس به‏نام «شنیل» پى مى‏برد قبایل ماچیگنگا به ‏صورت گروه‏هایى پراکنده زندگى مى‏کنند. بعضى از آن‌ها که در دشت ساکن هستند، به ‏دلیل تماس با سفیدپوست‏ها و دورگه‏ها با فرهنگ نوین آشنا شده‏اند و تمایلات غربى پیدا کرده‏اند. برخى که در بیشه‏ها ساکن هستند، زندگى سنتى خود را کم و بیش حفظ کرده‏اند و عده‏اى که در جنگل‏ها به سر مى‏برند، کاملاً به سُنن خود وفادار مانده‏اند. دسته سوم به غریبه‏ها اعتماد نمى‏کنند و آن‌ها را نمى‏پذیرند. شنیل‏ها قصد دارند بعد از یادگیرى زبان قبیله، انجیل را به آن زبان ترجمه کنند تا به این وسیله بتوانند آن‌ها را به مذهبى معتقد کنند که خودشان به آن ایمان دارند. آن‏چه بیش از هر چیز دیگر در این سفر توجه او را جلب مى‏کند، شنیدن حرف‏هاى این زوج درباره مردهاى قبیله است: «دهان آن‌ها، رشته پیوند جامعه‏اى بود که مبارزه براى بقا ناگزیرش کرده بود تجزیه شده و در هر سو پراکنده شود»ص 100) سخن‏گویان مدام از قبیله‏اى به قبیله دیگر مى‏روند. چند روز نزد هر قبیله مى‏مانند، حرف‏هاى‏شان را گوش مى‏دهند و براى آن‌ها از قبایل دیگر حرف مى‏زنند. آن‌ها حافظه خوبى دارند و نه‏ تنها از زمان حال بلکه از گذشته نیز صحبت مى‏کنند. «مردى که حرف مى‏زند» به هر یک از اعضاى قبیله یادآورى مى‏کند دیگران زنده‏اند و به ‏واسطه آداب و رسوم مشترک هنوز مرتبط و وابسته به هم هستند. او در بازگشت به دیدن شائول مى‏رود و جریان سفر را برایش تعریف مى‏کند. شائول سخنان تندى علیه انستیتوى زبان‏شناسى و مبلغان مذهبى مى‏گوید. از نظر او زبان‏شناس‏ها قبایل را از درون خراب مى‏کنند زیرا به ریشه‏هاى رفتارى آن‌ها نفوذ مى‏کنند و ضمیر ناخودآگاه آن‌ها را تحت اختیار مى‏گیرند و به این ترتیب روح آن‌ها را مى‏کُشند. یادگیرى زبان قبایل توسط آن‌ها به این منظور است که قبایل به غربى‏هایى خوب، متجدد، سرمایه‏دار و مسیحى تبدیل شوند؛ تغییرى که در نهایت منجر به فساد و محو شدن قبایل مى‏شود نوعى بى‏احترامى است؛ زیرا احترام واقعى این است که آنها را به حال خودشان گذاشت و آن‌ها را همان‏طور که هستند، پذیرفت. با چنین تفکرى، راهکارهاى متنوع تجدد براى قبایل، عملى بى‏رحمانه است؛ زیرا روح زندگى مدرن رابطه آن‌ها را با طبیعت موجودات طبیعى و با یکدیگر به‏ هم مى‏ریزد. شائول همچنین کار مبلغان مذهبى را ابلهانه مى‏داند، زیرا آن‌ها خداى انتزاعى مسیحى تبلیغ مى‏کنند که در زندگى روزمره به هیچ کارى نمى‏آید و تنها روزهاى یکشنبه به یادش مى‏افتند؛ درحالى‏که نزد آن قبایل «خدا عبارت است از هوا، آب، غذا... ضرورت‏هاى حیاتى، که بدون آن زندگى غیرممکن است.»(ص 109 و 108) نکته بسیار مهم این‏که یوسا ژرف‏ساخت بودن زبان را در متن تنیده مى‏کند و به این ترتیب ایده فلسفى ارائه مى‏دهد بى آن‏که به اطلاع‏دهى متوسل شود.


با این‏که شائول به ‏ظاهر سنتى فکر مى‏کند، اما خواننده رگه‏هایى از چندصدایى، مرکززدایى، «انسان از درون هدایت‏شده» و جزیى‏نگرى یا به اعتبارى تکه‏پاره‏هاى از هم گسیخته از عقایدى که امروزه پُست‏مدرنیسم خوانده مى‏شوند، در حرف‏هاى او مى‏شنود. خصوصاً به این دلیل که معتقد به اجازه حضور و اظهار عقاید مختلف و متفاوت در جامعه‏اى واحد است. به‏ عبارتى از نظر او گفتمان حول نظرات متفاوت و کثرت‏گرایى ضمنى گروه‏ها و قبایل، سبب تکامل و تحول جوامع مى‏شود و آن‌ها را به‏ سوى آزادى خودساخته سوق مى‏دهد. این روند «ذهن فردیت» را فعال مى‏کند و در تعّین هویت او نقش مهمى ایفا مى‏کند؛ زیرا رو به ‏رو شدن با نظرات متعدد و مختلف، قالب‏هاى از پیش‏ساخته فکرى آدمیان را متلاشى مى‏کند و زمینه‏هاى جدیدى براى تفکر و بررسى در اختیار او مى‏گذارد. پیشرفته‏ترین تراز روانکاوى مدرن - مثلاً نزد لاکان - نیز با توجه به پیچیدگى و چندلایگى روان انسانى، به شدت با یک‏دست کردن ذهنیت انسان‏ها و اعتقاد آن‌ها به چیزى واحد مخالف است و آسیب‏شناختى مشخصى در این مقوله عرضه مى‏کند که مورد بحث ما نیست. اعتقاد شائول به پذیرفتن قبایل بدوى، آن‏چنان که هستند، شباهت زیادى به نظریات فوق دارد. جالب این‌جاست که این ایده‏ها از سوى متفکرانى مثل آنتونیو گرامشى، لویى آلتوسر، امه سزر، فرانتس فانون، و مکتب فرانکفورت مطرح شده بود و یوسا با ذکاوت خاص خود آن‌ها را به بن‏مایه یک روایت تبدیل کرده است. منتقد ادبى میناپولیس استار تریبون به‏ درستى حق داشت که نوشت بارگاس یوسا داستانى فراگیر، جذاب و تفکربرانگیز در بافتى ظریف از تفسیر سیاسى و سبک روایى خلق کرده است.


بارى! وقتى دوستِ شائول از «مردانى که حرف مى‏زنند» براى او صحبت مى‏کند، او ظاهرى بى‏اعتنا به خود مى‏گیرد و از اظهارنظر طفره مى‏رود. بعد از این ملاقات شائول و دوستش همدیگر را نمى‏بینند. دوستِ شائول به اسپانیا و فلورانس مى‏رود. چند نامه براى او مى‏فرستد و درباره تحقیقات و مقالاتى که درباره قبیله ماچیگنگا خوانده است، براى او مى‏نویسد. شائول به هیچ‏ یک از نامه‏ها جواب نمى‏دهد. راوى بى‏نام بالاخره خبر مى‏یابد که شائول به ادامه تحصیل بى‏علاقه شده است و بدون تمام کردن رساله‌ی دکترا، دانشگاه را ترک کرده است و به‏ خاطر پدرش که دوست دارد در اسراییل بمیرد، با او به اسراییل رفته است. اما شائول هرگز به اسراییل نمى‏رود. او پس از مرگ پدر همه‏ چیز را رها مى‏کند. به دیگران مى‏قبولاند که به اسراییل مى‏رود تا به این ترتیب «به‏نحوى بازگشت‏ناپذیر، پوست، نام، عادات، سنن، خدا و هر چه را که پیش از آن داشته است...»(ص 257) تغییر دهد و رد پاى خود را محو کند. او این کار را با پیوستن به قبیله ماچیگنگا و زندگى با آن‌ها تحقق مى‏بخشد.


شائول بعد از رفتن به جنگل با گروهى رهروان، راه مى‏رود. آن‌ها ابتدا به او توجه نمى‏کنند، اما کم‏کم او را مى‏پذیرند و جزو افراد خانواده خود به‏ حساب مى‏آورند. شائول در کارها به آن‌ها کمک مى‏کند. به حرف‏هاى آن‌ها درباره خداها و فرزندان‏شان و اعمالى که مرتکب مى‏شوند با دقت گوش مى‏دهد. شرح زندگى افرادى را که تحت سلطه یکى از خداها، فرشته‏ها یا شیطانک‏ها قرار گرفته‏اند به ‏خاطر مى‏سپارد و خواص گیاهان و درست کردن جوشانده را یاد مى‏گیرد. با این کارها موفق مى‏شود اعتماد مردان روحانى را به‏ خود جلب کند.
هرگاه گروهى ساکن مى‏شوند، شائول به گروهى دیگر که در راه هستند مى‏پیوندد. هنگام پیوستن به قبیله جدید نه‌‏تنها به آن‌ها کمک مى‏کند و به حرف‏هاى‏شان گوش مى‏دهد، بلکه حرف‏هایى را هم که از قبیله قبلى شنیده بود، براى آن‌ها تعریف مى‏کند. به این ترتیب او با تمام قبیله‏ها همسفر مى‏شود و چون مدام راه مى‏رود، بارها و بارها نزد قبایل بازمى‏گردد. ماه‏گرفتگى بزرگ صورت شائول که در جامعه متمدن سبب انزواى او شده بود و او آن ‏را بى‏رحمى نسبت به خود مى‏دانست، تبدیل به خوش‏اقبالى او در قبیله مى‏شود. در یکى از سفرهایش اعضاى خانواده‏اى به او اشاره مى‏کنند و مى‏گویند این مردى است که حرف مى‏زند، برویم و حرف‏هایش را بشنویم. شائول از شنیدن سخن آن‌ها مبهوت مى‏شود؛ زیرا از نظر آن‌ها او دیو، شیطان و غول نیست (صفاتى که به‏ خاطر ماه‏گرفتگى در جامعه متمدن به او داده مى‏شد) بلکه مردى است که حرف مى‏زند. یک مرد روحانى به او مى‏گوید «بدترین درد این نیست که آدم با صورتى مثل صورت تو متولد شود، بلکه بدترین درد این است که نداند چه وظیفه‏اى دارد» (ص 228) دیدگاه افراد متمدن به شائول بیانگر ظاهربینى اکثر افراد این جوامع است، زیرا روح و پرداختن به آن در این جوامع جایگاه رفیعى ندارد و خیلى کم به آن پرداخته مى‏شود. از سوى دیگر مادى‏گرایى و سودپرستى چنین جوامعى، آن‌ها را چنان از معنویات دور کرده است که تنها قادرند درباره چیزهاى ملموس و مادى ظاهر و نمایان اظهار نظر کنند. برخلاف آن‌ها قبایل بدوى به‏ دلیل ارتباط روزمره‏شان با خداى خوبى و فرشتگان بیشتر به باطن آدم‏ها توجه مى‏کنند. روح پاک یا ناپاک دیگران، خصلت اصلى برخوردها و قضاوت‏هاى آن‌ها را نسبت به دیگران تعیین مى‏کند.


شائول وقتى مى‏بیند قبایل پراکنده همه او را خویشاوند خود مى‏دانند، حس مى‏کند قوم آن‌ها قوم خود اوست. پس سرنوشت خود را به‏ عنوان مردى که حرف مى‏زند، مى‏پذیرد. او معتقد است «کسى که از وظیفه‏اى که به عهده‏اش گذاشته شده است دست بردارد تا به وظیفه دیگرى عمل کند، روح خودش را از دست مى‏دهد.»(ص 234 و 233) با احساس تولدى دوباره به سفرهایش ادامه مى‏دهد. در سنین بالا نیز از یک‏جانشینى، ازدواج و برخوردارى از عنوان مرد روحانى استنکاف مى‏ورزد و به وظیفه خود ادامه مى‏دهد. اگر ما (خواننده‏ها) کارى به مدرنیست یا پست‏مدرنیست بودن یوسا نداشته باشیم، از همین متن به گوشه‏اى از اندیشه او، به‏ مثابه یک اندیشمند پى مى‏بریم: تفکر باید منطقه‏اى و اقلیمى باشد و عمل‌ (پراتیک) جهانى؛ پس باید از دام تفکر جهانى‌ (در اینجا ایدئولوژى بورژوایى) پرهیز کرد! یعنى اندیشه‏اى در تقابل با مدرنیسم اما نه رو به عقب، بلکه به‏سوى جلو (حالا اسمش پست‏مدرنیسم باشد یا هر چیز دیگر).


دوست شائول گرچه نامه‏هایش بى‏جواب مى‏ماند، اما هیچ‏گاه او را فراموش نمى‏کند. او در واقع با شائول زندگى مى‏کند، زیرا در پى سخنان و علایق او، هر جا که مى‏رود تمام آثار نویسندگانى را که متعلق به قبیله ماچیگنگا است، مطالعه مى‏کند و از این طریق به عقاید و آداب و رسوم آن‌ها پى مى‏برد. او هنگامى که مسؤول تهیه برنامه‏اى تلویزیونى مى‏شود، یکى از برنامه‏ها را به آن قبیله اختصاص مى‏دهد و براى تهیه گزارش و فیلم به منطقه آمازونى مى‏رود. نفوذ سفیدپوست‏ها در این منطقه مردم را عوض کرده است. معلم‏هاى دو زبانه مانند غربى‏ها لباس مى‏پوشند و برخى به دین مسیحیت گرویده‏اند. دوستِ شائول از معلم‏ها درباره «مردانى که حرف مى‏زنند» سؤال مى‏کند. آن‌ها و دیگران از جواب طفره مى‏روند و اظهار بى‏اطلاعى مى‏کنند. او معتقد است «انسان هر چه را برایش مهم باشد در هاله‏اى از راز قرار مى‏دهد» (ص 190) به همین دلیل احساس مى‏کند قبایل پراکنده ماچیگنگا تظاهر به تجدد و مسیحیت مى‏کنند، ولى در باطن همگى کم و بیش هنوز به اعتقادات و باورهاى خود پاى‏بند هستند. علت علاقه او به مردى که حرف مى‏زند، عکس‏هایى است که در ویترین یک مغازه در فلورانس دیده است. در عکس، «مردى که حرف مى‏زند» مشاهده مى‏شود. افراد قبیله دور او حلقه زده‏اند و با تمرکزى عمیق به او خیره شده‏اند. او براى پرسش درباره عکس نمى‏تواند عکاس را ببیند، زیرا او مرده است. عکس هم فروشى نیست. او فکر مى‏کند مردى که حرف مى‏زند، شائول است، اما به ‏خاطر تار بودن عکس، شک مى‏کند. به همین دلیل از افراد قبیله درباره آن مرد سؤال مى‏کند. به امید جواب و رسیدن به نتیجه، از زوج شنیل که هنوز در قبیله زندگى مى‏کنند سؤال مى‏کند. آقاى شنیل بر حسب اتفاق دو بار موفق شده است در جمع چنین مردانى شرکت کند. وقتى خصوصیات ظاهرى مردى را توصیف مى‏کند که حرف مى‏زند، دوست شائول مطمئن مى‏شود آن مرد کسى جز شائول نیست. هیجان و اضطراب ناشى از این آگاهى او را بى‏قرار مى‏کند. در بازگشت از دوستى یهودى تقاضا مى‏کند اطلاعاتى درباره شائول و پدرش براى او به ‏دست آورد. دوستش به او خبر مى‏دهد که پدر شائول در قبرستان پرو دفن شده است، ولى هیچ خبرى از شائول در دست نیست. این موضوع او را صد در صد مطمئن مى‏کند شائول همان مردى است که حرف مى‏زند. پس از این اطمینان، شروع به نوشتن درباره شائول مى‏کند. از نظر او رفتن شائول به آمازونى و زندگى با قبیله‏هاى پراکنده، در واقع گذر او از جامعه‏اى متمدن به جامعه‏اى بدوى، از زبانى تکامل‏یافته به زبانى خشک و اتصالى، از عقل به جادو و از مذهب یکتاپرستى یا مذهب لاادرى غربى به جان‏گرایى کافرانه است. تصور شائول به‏ عنوان مردى که حرف مى‏زند براى او مبهم و غیرقابل درک است، زیرا فکر مى‏کند «حرف زدن مانند مردى که حرف مى‏زند عبارت است از رسیدن به حد احساس کُنه این فرهنگ و زندگى با آن، یعنى نفوذ در اعماق آن، رسیدن به مغز استخوان تاریخ و اسطوره آن، هضم ممنوعیت‏ها و واکنش‏ها و میل‏ها و هراس‏هاى آباء و اجدادى» (ص 258).


شائول جنگل‏ها را زیر پا مى‏گذارد و حکایت‏ها و دروغ‏ها و افسانه‏ها و سخنان یاوه و شوخى‏هایى را که آن اقوام پراکنده مى‏گویند، از یک‏جا به جایى دیگر مى‏برد. او احساس تعلق به یک مجموعه و ایجاد چیزى داراى خصلت برادرى و یک‌پارچگى را در میان آن‌ها حفظ مى‏کند. با این کارها در مقابل مفاهیم تجدد و ترقى تحمیلى مى‏ایستد. این طرز تفکر، دوست او را به تحسین از شائول وا مى‌دارد و قلبش را از عشق به او مالامال مى‏کند؛ حتى یادآورى و تفکر به شائول او را نسبت به تفریحات عامیانه بورژوایى دل‌سرد مى‏کند. به ‏جاى آن‌ها به درگاه «خداى خوبى‏هاى قبایل» دعا مى‏کند و سلامتى و شادى شائول را از او خواستار مى‏شود.
نام این دوست هرگز در داستان فاش نمى‏شود. گویى نویسنده مى‏خواهد به طریقى یگانگى روحى او با شائول را نمایان کند و با دلالت‏هاى ضمنى بگوید که او از لحاظ روحى کسى غیر از شائول نیست؛ درست همان‏طور که افراد قبیله ماچیگنگا داراى اسم‏هاى مشخص نیستند، ولى همه روحى یک‏پارچه دارند.


لینک مستقیم
     نظرات     
مهرناز عمادی ۰۷ اسفند ۱۳۸۶
از نظر مطالعات مردم شناسی نقد خیلی خوب و آموزنده ای بود. فهم آن هم برای خواننده ای که خیلی با ادبیات جهان در ارتباط نیست ساده است.


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام